فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود
قهوه ای که آرزو داشت فال تو باشد
راهرویی که برای عطرت جان می داد
و ساعتی که خودش را به خواب می زد تا بیشتر
کنار هم باشیم،
ما زمین را،
ما درختان را،
ما برگ های پاییز را،
ما زمستان را،
ما تمام شهر را
با عشقمان به جنون رسانده بودیم
اما آن روزها
حرفهایت بوی رفتن می داد
و این را
تمام کافه های شهر شهادت می دهند.
تعداد بازدید از این مطلب : ۴۱
2 دیدگاه دربارهٔ «فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود»
هر پیپی که میبینم ازتون ساخته شده، انگار برای یه آدم خاص طراحی شده. این همه دقت واقعاً تحسینبرانگیزه…
شما یه معلمید برای همه کسایی که دنبال کیفیت، هنر و صداقت توی کار هستن