به تلخی یک عشق ناکام…
من عادت دارم قهوه را تلخ بنوشم تلخ تلخ… به تلخی یک عشق ناکام… به تلخی یک رفتن… یک فراموش شدگی… به تلخی دلهای دور از هم… به تلخی حرفای نگفته ی محبوس در زندان گلو… به تلخی تنهایی در نقطه ی شروع به تلخی بغض های شکسته و عبوس
دروغ می گفتیم اینکه “بی تو نمی شود زندگی کرد.”
دروغ می گفتیم اینکه “بی تو نمی شود زندگی کرد.” دروغ می گفتیم به هم و باورمان شده بود. حالا که سال ها گذشته می گوییم دروغ بوده… که بدون تو می شود زندگی کرد. بدون تو می شود رفت کافی شاپ. قهوه و تیرامیسو خورد. و به لب هایی
تو تنهایی ات را شعر می کنی
تو تنهایی ات را شعر می کنی او دود و دیگری با قهوه ای تلخ من رو بر می گردانم و با گوشۀ روسری چشم هایم را پاک می کنم.
فنجان قهوه ی داغ
دلم تنگ می شود، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای « چه هوای خوبی ! » « دیشب چه خوردی؟ » برای … و چه قدر خسته ام از « چرا؟ » از « چه گونه ! » خسته ام از سؤال های سخت ! پاسخ
قهوه ات را بنوش
قهوه ات را بنوش روزنامه ات را ورق بزن در ستون ادبی کسی برایت شعر تازه ای گفته است در صفحه ی حوادث کسی خودش را با عکس تو به دست رود سپرده است و در ورقی دیگر سیاستمداران جهان فتنه ی چشمان تو را پشت تیترهای درشت بی خاصیت
عید سعید فطر
اللهم اهل الکبریاء و العظمه… اهل العفو و الرحمه🌹 باسلام و تحیت؛ تطهیر درچشمه زلال رمضان و طلوع خورشید فطر بر کیمیای وجودتان مبارکباد🌹 عید سعید فطر بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد🌹 🍃آسْعٓدٓ اَللهْ اَیّٰامَکُمْ🍃🌸 طاعات عبادات قبول 🌸التماس دعا🍃🌺 رحیمی
غروب بهار
غروب بهار با عطر شڪوفہ ها قهوه ام را سر مے ڪشم چہ باشے چہ نباشے لحظہ هایم بارانے ست
زیر باران
میترسم ازاتفاقهایی که نیفتاده، مثلا نیامدنت،ندیدن لبخندت یااینکه روبرویم ننشینی وفنجانی قهوه باتونخورم یااینکه زیر باران باتوقدم نزدم دستهایت رانگیرم کاش میآمدی واینهمه نمیترسیدم
حواسم هست
سالهای سال از چتر و ساعت متنفر بودم و همینطور از سر وقت رسیدن کیوی را با پوست میخوردم و قهوه را بدون شکر و مدام شعرهایم را جایی جا می گذاشتم تا اینکه تو آمدی و نظم زندگی مرا بر هم زدی حالا از خانه که بیرون می زنم