غروب جمعه
شاید تقصیر غروب جمعه باشد یا پاییز و باران یا شاید هم تقصیر تو که باید باشی و نیستی به خدا که دلتنگی امان دلم را بریده رادیواسموک
عصرها در کوچه های پاییز
عصرها در کوچه های پاییز حوالی احساس لابلای رقص رنگارنگ برگها غرق در عطر خاک باران خورده قدم میزنم تا تنم را به رویای آغوش گرمت برسانم وسمفونی عاشقانه ی بوسه را به لبانت بنوازم چقدر زیباست پایان مسیری که نازونیاز یکی شوند وپاییزسخاوتمندانه گردانتظار را از تن خسته ی
پنجره
تو مثل پنجره بودی تو زندگیم هم نور بخشیدی هم زیبایی دنیارو نشونم دادی هم هوای تازه و نسیم خنک بودی هم عطر خاک بارون خورده برای احساسم رادیو اسموک
دوست داشتنت
دوست داشتنت مانند نفس کشیدن است من برای زندگی به دوست داشتنت محتاجم رادیو اسموک
بلند ترین قله های دنیا
دوست داشتنت را بر بلند ترین قله های دنیا خواهم نوشت تا نسیم بوزدو تمام جهان را عاشق کند رادیواسموک
فنجانی قهوه
بعد از فنجانی قهوه و دو نخ سیگار به دلتنگیهای تلخ بی پایان برمیگردم رادیو اسموک
بعد از رفتنت
بعد از رفتنت شهر را گرد دلتنگی پوشاند کافه ها خالی صندلی ها غمگین فنجان ها لبریز حسرت یک بوسه رادیواسموک
هنوز هم نبودنت را پیپ میکشم
درپس کوچه های رویا غرق در دورترین خاطره هنوز هم نبودنت را پیپ میکشم رادیواسموک
از من دلتنگ تر
از من دلتنگ تر گنجشکی است که هر صبح جدا از بقیه می نشیند پشت پنجره،، زل می زند به من یا جای خالی تو… رادیو اسموک