این تویی
که آن سوی پنجره ی شعر
در قاب دور دلتنگی نشسته ای
قهوه پُشتِ پیپ و پیپ پُشتِ قهوه می کشی
و #زنی را به خاطر می آوری
که این روزها
شبیه روزهای آخر بهمن است
زمستانی
که بی تو
دارد تمام می شود…
……………………………………………………………………………………..
چه روانشناس خوبی است ؛ پیپ !
از تو که عصبانی ام !
آرام ، آرام ، آرامم می کند . . .
……………………………………………………………………………………..
تو رفته ای و من تمام کارت شارژها را توتون پیپ میخرم !
و با خیابان حرف میزنم !
و به پنجره دیده بسته ام !
و ای کاش بدانی . . . !
.
.
.
.
در امتداد دود پیپم . . . !
خط گیسوان کسی تکرار می شود که همه هستی مرا به باد داد . . . !
…………………………………………………………………………………….
هر دو می بافیم …
تو مشغول قلاببافی هستی
و من مشغول پیپ کشیدن و بافتن رویای با تو بودن …
…………………………………………………………………………………….
خط خـــامـــوشش
پیپمو روشن کرد!
تعداد بازدید از این مطلب : ۱,۱۳۱
2 دیدگاه دربارهٔ «آن سوی پنجره»
درود بر ماسترو رحیمی
این متن منو ناخداگاه به یاد اپیزود اول رادیو اسموک انداخت و رفتم دوبار گوش دادم بهش عالی بود
سلام بر پدر پیپ ایران ماسترو رحیمی عزیز
عالی بود