من و تو
مثل دوتا لیوان چای کنار هم،
روی سینی کهنهی زندگی بودیم.
تو داغِ داغ،
من کمکم سرد شدم.
حالا من ماندهام و یک استکان خالی
که بوی دارچین میدهد
اما دستی برای برداشتنش نیست.
سیگارم را که روشن میکنم،
فکر میکنم شاید گرمای دودش
جای خالی دستهایت را پر کند،
اما نشد،
هیچوقت نشد.
🇮🇷🎶📻🎙💨✅
روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
تعداد بازدید از این مطلب : ۱