چشم‌هایت که قهوه‌ای بود

چشم‌هایت که قهوه‌ای بود،
من عاشق تلخی‌اش بودم.
حالا هر فنجان قهوه‌ای که جلوی من بگذارند،
انگار تو را توی شیرینی‌اش گم کرده‌ام.
امروز توی کافه نشسته بودم،
همان میز همیشگی،
همان آهنگی که تو گوش می‌دادی.
گارسون آمد و گفت «باز هم تنها؟»
لبخند زدم و گفتم «نه، ایشان تشریف دارند،
فقط دیده نمی‌شوند.»
و بعد پیپم را روشن کردم
تا با دودش تصویر خیالی‌ات را نقاشی کنم
روی دیوار بخارگرفته‌ی کافه.

🇮🇷🎶📻🎙💨✅

وبلاگ


روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *