مردی که عاشق می شود
مردی که عاشق می شود کلافگی اش را خالی می کند بر سر یک نخ سیگار چایی قهوه نه… مردی که عاشق می شود تمام ساعت هایش را گیج می زند
مردی که عاشق می شود بیشتر بخوانید »
مردی که عاشق می شود کلافگی اش را خالی می کند بر سر یک نخ سیگار چایی قهوه نه… مردی که عاشق می شود تمام ساعت هایش را گیج می زند
مردی که عاشق می شود بیشتر بخوانید »
چشمانم را که می بندم، به دنیای کوچک خودم سفر میکنم … غروب آفتاب است ، روی یک صندلی چوبی نشسته ام ، و مثل کارکترهای فیلم های هالیوود پیپم را تنفس میکنم ، باد لابه لای مزرعه ی موهایت می پیچد ، زمان می ایستد و من روز ها، هفته ها ، و تقویم
چشمانم را که می بندم بیشتر بخوانید »
هیچ مــــــــقصـــدے از این راه پـــــــــیدا نیست جــــــــــــز من که بــــے مهابا طی میکنم عـــــرض های طویل تـــــــنهای هایم را پشت دود های پیــپــــم ….
پشت دود های پیــپــــم …. بیشتر بخوانید »
کــاگردان خوبــی ســت؛ پیپ را میگویم! . صحنـــه هایــش برداشـــت های متفاوتــــی دارنــد . کام که میگیرم … به خیالـــم اوج می گیـــرم به خیالـــت سقــوط می کنـــم ..
همه گفتند قهوه ام ☕️ را مینوشم/ اما این بار قهوه ای در فنجان ☕️ نبود/ زهر بود/ قهوه ای که طمعش به تلخی زهر جدایی بود …
قهوه ای که طمعش به تلخی زهر جدایی بود … بیشتر بخوانید »
ماشینم بوی پیپ می دهد تنم ، لباسم ، دفتر کارم حتی قهوه های دو نفره ی فرانسوی هم بوی پیپ می دهد از زمستان ۲ سال پیش تمام لحظه های من که بوی تو را می داد فقط بوی پیپ می دهد …
تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری! شنیده ام که درختان کوچه می گویند که با بهار و خزان ، حس مشترک داری نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی! به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری به عشق چشم تو آرام و رام
من عادت دارم قهوه را تلخ بنوشم تلخ تلخ… به تلخی یک عشق ناکام… به تلخی یک رفتن… یک فراموش شدگی… به تلخی دلهای دور از هم… به تلخی حرفای نگفته ی محبوس در زندان گلو… به تلخی تنهایی در نقطه ی شروع به تلخی بغض های شکسته و عبوس من عادت دارم قهوه را
به تلخی یک عشق ناکام… بیشتر بخوانید »
دروغ می گفتیم اینکه “بی تو نمی شود زندگی کرد.” دروغ می گفتیم به هم و باورمان شده بود. حالا که سال ها گذشته می گوییم دروغ بوده… که بدون تو می شود زندگی کرد. بدون تو می شود رفت کافی شاپ. قهوه و تیرامیسو خورد. و به لب هایی که خامه ای شده هم
دروغ می گفتیم اینکه “بی تو نمی شود زندگی کرد.” بیشتر بخوانید »
تو تنهایی ات را شعر می کنی او دود و دیگری با قهوه ای تلخ من رو بر می گردانم و با گوشۀ روسری چشم هایم را پاک می کنم.
تو تنهایی ات را شعر می کنی بیشتر بخوانید »