روز نوشته ها

نمیایی

نمیایی برایت قهوه می ریزم، کمی‌ شیر، دو قاشق شمی گذارم جلویت روی میز، گلدان گل را کنارتر می گذارم تا بهتر ببینمت. قیافه جدی به خودم می گیرم و با لهجه‌ ای که حالا برای خودم هم بیگانه است،  می گویم:  قهوه ات سرد می‌‌شود. هر کجا که هستی، زودتر به خانه بیا و […]

نمیایی بیشتر بخوانید »

درود به پاییز

دوباره شروع می شود باران های تند چتر های باز دلشوره های خیس خورده پشت چراغ های قرمز فال های نم کشیده انار های سرخ نارنگی های سبز دوباره شروع می شود روزهای نصفه نیمه شب های بی پایان عطر قهوه های تلخ کنج کافه ها نیمکت های خط خطی ایستگاه های شلوغ ترافیک های

درود به پاییز بیشتر بخوانید »

خاطره ی امروز را میهمان من

به کسی چه ربطی دارد که  تو مدتهاست دیگر نیستی! به هیچکس مربوط نیست اگر من  هنوز عصر های لعنتی جمعه؛ پیراهنی که برایم خریدی را تن میکنم، میروم همان جای همیشگی منتظرت میمانم، هی سیگار دود میکنم و هی عطر میزنم که بوی سیگار اذیتت نکند! چه ربطی به مردم این شهر دارد که…

خاطره ی امروز را میهمان من بیشتر بخوانید »