شب وقتی از پنجره بالا میآید،
شهر شبیه کتابی میشود که کسی آخرش را نخوانده باشد…
قهوه کنار دستم سرد میشود،
و پیپ میان انگشتانم
آخرین گرمای خودش را خرج این سکوت میکند.
ماسترو رحیمی میگفت:
بعضی آدمها نمیروند،
فقط از صدای زندگی حذف میشوند…
و من هنوز
صدای خندههایی را میشنوم
که سالهاست خاموش شدهاند.
🇮🇷🎶📻🎙💨✅
تعداد بازدید از این مطلب : ۳