شب وقتی از پنجره بالا میآید
شب وقتی از پنجره بالا میآید، شهر شبیه کتابی میشود که کسی آخرش را نخوانده باشد… قهوه کنار دستم سرد میشود، و پیپ میان انگشتانم آخرین گرمای خودش را خرج این سکوت میکند. ماسترو رحیمی میگفت: بعضی آدمها نمیروند، فقط از صدای زندگی حذف میشوند… و من هنوز صدای خندههایی را میشنوم که سالهاست خاموش […]
شب وقتی از پنجره بالا میآید بیشتر بخوانید »