میخوام جوری بخوابم …
که برای بیدار شدنم گریه کنین.
نه از ترحم…
نه از دلسوزی…
از این که یک صندلی همیشه خالی ماند.
یک پیپ همیشه خاموش ماند.
و عطری که سال ها در میان دود و خاطره می پیچید،
دیگر در اتاق نچرخید.
روزی که ماسترو رحیمی آخرین پیپش را زمین بگذارد،
شاید کسی قدر لحظه هایی را بداند که با یک فنجان قهوه،
یک پیپ روشن
و چند کلمه ساده،
دنیا را آرام تر می کرد.
آدم ها همیشه وقتی هستند، عادی به نظر می رسند…
این نبودن است که ارزش حضورشان را فریاد می زند.
تعداد بازدید از این مطلب : ۱