«باز هم نیامد؟»
کافهچی نگاهی به صندلی خالی روبرویم انداخت و گفت: «باز هم نیامد؟» لبخند تلخی زدم، پیپم را روشن کردم و گفتم: «او همیشه در خیالم نشسته است…» 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
«باز هم نیامد؟» بیشتر بخوانید »
کافهچی نگاهی به صندلی خالی روبرویم انداخت و گفت: «باز هم نیامد؟» لبخند تلخی زدم، پیپم را روشن کردم و گفتم: «او همیشه در خیالم نشسته است…» 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
«باز هم نیامد؟» بیشتر بخوانید »
پیپِ آخر شب، حسن ختامیست بر یک روزِ بیتو؛ دودی سفید که در تاریکی اتاق میپیچد و تصویری از چشمهای قهوهایات را میسازد که هیچوقت با من مهربان نبودند. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
چشم گریان سویت از شام خراب آورده ام خیز، ای لب تشنه از بهر تو آب آورده ام گر بپرسی داغ تو با سینه خواهر چه کرد قامت خم گشته یی بهر جواب آورده ام اربعین حسینی تسلیت باد🖤 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
اربعین حسینی تسلیت باد بیشتر بخوانید »
فنجانِ تقدیر من پر از چای تلخ است؛ اما همین که خیالت گاهی مثل قند در دل این شبها آب میشود، برای حالِ من خوب است. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
فنجانِ تقدیر من پر از چای تلخ است بیشتر بخوانید »
چشمهایت که قهوهای بود، من عاشق تلخیاش بودم. حالا هر فنجان قهوهای که جلوی من بگذارند، انگار تو را توی شیرینیاش گم کردهام. امروز توی کافه نشسته بودم، همان میز همیشگی، همان آهنگی که تو گوش میدادی. گارسون آمد و گفت «باز هم تنها؟» لبخند زدم و گفتم «نه، ایشان تشریف دارند، فقط دیده نمیشوند.»
چشمهایت که قهوهای بود بیشتر بخوانید »
من و تو مثل دوتا لیوان چای کنار هم، روی سینی کهنهی زندگی بودیم. تو داغِ داغ، من کمکم سرد شدم. حالا من ماندهام و یک استکان خالی که بوی دارچین میدهد اما دستی برای برداشتنش نیست. سیگارم را که روشن میکنم، فکر میکنم شاید گرمای دودش جای خالی دستهایت را پر کند، اما نشد،
مثل دوتا لیوان چای بیشتر بخوانید »
چه کسی فکرش را می کرد روزی برسد که جای خالی تو از همین پیپ لعنتی هم واقعیتر شود. قبلاً دود که میکردم، تو اخم میکردی و میگفتی «دودش اذیتم میکند». حالا هر شب آنقدر دود میکنم که شاید همان اخم دوباره تکرار شود، اما حیف که هوای خانه را فقط بوی تنباکو پر کرده
چه کسی فکرش را می کرد بیشتر بخوانید »
امروز از کنار خیابانی رد شدم که پاییز پارسال آنجا دستهایت توی جیب من بود. برگهای خشک زیر پایم صدا میدادند و من با خودم گفتم این صدا چقدر شبیه شکستن قلب من است. رفتم کافهی همیشگی، قهوهام را بدون شکر خوردم، تلخیاش را که چشیدم فهمیدم زندگی بدون تو همین مزه را میدهد. بعد
پیپم را آتش زدم بیشتر بخوانید »
میگویند دود همیشه بالا میرود. خوب است، شاید این دود پیپ من برود آن بالا و به تو که میان ابرها گم شدهای برسد و بگوید «هنوز هم آن مرد با همان فنجان قهوه پشت پنجره منتظر توست.» 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
پشت چراغ قرمز که میایستم، دلم برای تو تنگ میشود. برای آن روزها که چراغ سبز شدن را از یاد میبردیم و بوقهای پشت سرمان برایمان مهم نبود. حالا چراغ سبز میشود، اما من نمیروم، ماندهام که شاید در آینه تصویر تو را ببینم که داری سیگارت را روشن میکنی و دودش شیشهی ماشین را
پشت چراغ قرمز که میایستم بیشتر بخوانید »