فال قهوهام را گرفتم
فال قهوهام را گرفتم؛ ته فنجان، جادهای بود کج و معوج که در انتهای آن، مردی با پیپِ خاموش ایستاده بود و به دوردستها نگاه میکرد. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
اطلاعیه
💌 اطلاعیه📣 با توجه به تعطیلات پیش رو و منتهی به آخر هفته طبیعتا ارسالی های شهرستان به کندی انجام خواهد شد .
کافه ی همیشگی
اکسیژن برای من در هوای پاکِ کوهستان نیست؛ اکسیژن همان دودی ست که در کافه ی همیشگی از پیپ تو بلند میشود و من نفسش میکشم. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
دو فنجان قهوه ریختم
مبلها را چیدم، پردهها را کنار زدم، دو فنجان قهوه ریختم؛ ۳۶۵ روزِ دیگر گذشت و من هنوز با همین چیدمان، تو را در تنهاییام دوست میدارم. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
بعد از رفتنت، سیگارها کوچک نشدند،
بعد از رفتنت، سیگارها کوچک نشدند، این دنیای من بود که آنقدر کوچک شد تا به اندازهی یک مشت خاکستر، در جاسیگاری جا گرفت. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
«باز هم نیامد؟»
کافهچی نگاهی به صندلی خالی روبرویم انداخت و گفت: «باز هم نیامد؟» لبخند تلخی زدم، پیپم را روشن کردم و گفتم: «او همیشه در خیالم نشسته است…» 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
پیپِ آخر شب
پیپِ آخر شب، حسن ختامیست بر یک روزِ بیتو؛ دودی سفید که در تاریکی اتاق میپیچد و تصویری از چشمهای قهوهایات را میسازد که هیچوقت با من مهربان نبودند. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
اربعین حسینی تسلیت باد
چشم گریان سویت از شام خراب آورده ام خیز، ای لب تشنه از بهر تو آب آورده ام گر بپرسی داغ تو با سینه خواهر چه کرد قامت خم گشته یی بهر جواب آورده ام اربعین حسینی تسلیت باد🖤 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست
فنجانِ تقدیر من پر از چای تلخ است
فنجانِ تقدیر من پر از چای تلخ است؛ اما همین که خیالت گاهی مثل قند در دل این شبها آب میشود، برای حالِ من خوب است. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید
چشمهایت که قهوهای بود
چشمهایت که قهوهای بود، من عاشق تلخیاش بودم. حالا هر فنجان قهوهای که جلوی من بگذارند، انگار تو را توی شیرینیاش گم کردهام. امروز توی کافه نشسته بودم، همان میز همیشگی، همان آهنگی که تو گوش میدادی. گارسون آمد و گفت «باز هم تنها؟» لبخند زدم و گفتم «نه، ایشان