پیپم را تنفس کردم
کنار پنجره غبار گرفته ایستادم ، پیپم را تنفس کردم وجرعه جرعه از گذشته ای نوشیدم که طعم گسِ قهوه اش چشمم را پر از اشک وکنارم را ازتو خالی کرد…
پیپ هایم را آتش زدم
پیپ هایم را آتش زدم تمام بدنم تاول زد… من و پیپم یک روحیم در دو جسم متفاوت !
زیباترین لحظه را برای خود خلق کنیم
زیباترین لحظه را برای خود خلق کنیم؛ با یک نفس عمیق با یک فکر زیبا یک فنجان قهوه و یک شعار با مضمون من شادم.
مردی که عاشق می شود
مردی که عاشق می شود کلافگی اش را خالی می کند بر سر یک نخ سیگار چایی قهوه نه… مردی که عاشق می شود تمام ساعت هایش را گیج می زند
من فاڸ قهوه را قبول ندارم
من فاڸ قهوه را قبول ندارم عطر قهوه ڪہ بلند می شود قلبم با ضرباڹ دردآورش به مڹ اطمیناڹ می دهد نمی آیی… حالا تعبیر تہ فنجاڹ هرچہ میخواهد باشد… خیالی نیست… تو دیگر رفتہ ای…
نفس نفس به هوای تو خو گرفته دلم!
نفس نفس به هوای تو خو گرفته دلم! غزل ترانه ی چشم تو ، کو؟ گرفته دلم! هنوز واهمه دارم زخاطرت بروم بگوکه درتب وتابی بگو گرفته دلم! قدم قدم بکشانم به خلوتت و ببین که جزتو ازهمه ی شهر روگرفته دلم! کسی که سهم مرا ازتو وزمانه ربود صریح وساده
چه زود سرد شد
سبز شدن ورقهایم با نگاهت سطر سطر … چه زود سرد شد تحریر روزنامه ام قهوه ام را نوشید! دستانم را بستم تا نگاهت تا ترا سوار بر اسبی سپید تابلوی دیوار خیالم کنم امان؛ امان، از کافه چی!! از قهوه هایی سرد شده که خیالت را هورت می کشند…!
کافه تعطیل است …!
کافه تعطیل است …! چشم انتظارِ چه کسی نشسته ای !؟ آن یک نفر اگر آمدنی بود محال بود قهوه ات یخ کند ! کافه تعطیل است …! کجای خاطراتت جا مانده ای !؟ آن یک نفر اگر ماندنی بود شال گردنش را بی سبب پیش تو جا میگذاشت !
همین لبخندِ کمرنگت برای حال من خوب است
همین لبخندِ کمرنگت برای حال من خوب است نِکو باشد بهار تو،هوای سال من خوب است زدی لبخند اجباری به لبها و نمی دانی که با لبخند با اجبار هم ،احوال من خوب است همین لبخند کمرنگی که از تأثیر آن بر من به گونه چال می افتد،کنار خال من،خوب
عطر تمشڪ
این عطر تمشڪ دل سپردن دارد این لحظه ے عاشقے شمردن دارد غروب سرڪ میکشد و میداند از دست تو قهوه عصر خوردن دارد…