کافه
کافه، همان جایی که لبخندهایت را قاب گرفته بود حالا شده غمکدهی خاموش من. گارسون دیگر نمیپرسد «امروز با کی میای؟» فقط یک فنجان قهوه میگذارد جلویم و یک زیرسیگاری که تهاش پر از حرفهای نگفتهی من است. دود سیگارم که میرود بالا، فکر میکنم شاید برسد به تو و بگوید آن مرد هنوز پشت […]