سیگار پشت سیگار

دلتنگی یعنی نفس عمیق کشیدن، اما هیچ اکسیژنی در کار نباشد. سیگار پشت سیگار و آن هم نه سیگارت بلکه سیگاربرگ کوبایی سنگین دلتنگی یعنی نگاه کردن به صفحه این گوشی پر از پیام ، به امید یک پیام از تو که نمی‌آید. یعنی صدا زدن اسم تو ، در

ادامه مطلب »

می‌دانی چرا جمعه‌ ها قهوه‌ ام تلخ‌ تر از همیشه است؟

می‌دانی چرا جمعه‌ ها قهوه‌ ام تلخ‌ تر از همیشه است؟ چون جمعه‌ها تنها روزی بود که با تو کامل می‌شد. حالا جمعه‌ها می‌شوم یک مرد خسته با پیراهنی چروک که توی ایوان برای خیالت هم قهوه می‌ریزد و پیپش را آنقدر چاق می‌کند تا شاید خیال تو دود شود

ادامه مطلب »

نمی‌دانم چرا هنوز هم برای تو قهوه می‌ریزم

نمی‌دانم چرا هنوز هم برای تو قهوه می‌ریزم وقتی می‌دانم لب‌هایت به این فنجان نخواهد خورد. شاید تنها راهی که دارم برای زنده نگه داشتن تو همین فنجان اضافی باشد که هر روز با دود پیپم برای خیالت بخار می‌کند. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از

ادامه مطلب »

وقتی رفتی

وقتی رفتی فهمیدم زندگی درست مثل روشن کردن سیگار با کبریت خیس است. هی تلاش می‌کنی، هی ناامید می‌شوی، و در نهایت فقط بوی گوگرد روی انگشتانت می‌ماند و هیچ آتشی روشن نمی‌شود. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید

ادامه مطلب »

بعضی شب‌ها پیپم را که چاق می‌کنم به این فکر می‌کنم

بعضی شب‌ها پیپم را که چاق می‌کنم به این فکر می‌کنم که نکند این دود تنها زبانی باشد که تو از من می‌فهمی. پس هر پُک یک کلمه می‌شود از هزاران حرف ناگفته‌ای که در سینه‌ام دود شده‌اند و به سوی تو بالا می‌روند. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت

ادامه مطلب »

کافه

کافه، همان جایی که لبخندهایت را قاب گرفته بود حالا شده غمکده‌ی خاموش من. گارسون دیگر نمی‌پرسد «امروز با کی میای؟» فقط یک فنجان قهوه می‌گذارد جلویم و یک زیرسیگاری که ته‌اش پر از حرف‌های نگفته‌ی من است. دود سیگارم که می‌رود بالا، فکر می‌کنم شاید برسد به تو و

ادامه مطلب »

سیگارم را زیر باران روشن کردم

باران گرفت، و من سیگارم را زیر باران روشن کردم تا ببینم آیا می‌شود در اوج خیسی چیزی را روشن نگه داشت؟ سیگار خاموش شد، اما عشق من به تو هیچ‌وقت. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید

ادامه مطلب »

من و تو مثل قهوه و سیگار بودیم،

من و تو مثل قهوه و سیگار بودیم، یکی تلخ، یکی دود. وقتی با هم بودیم هیچ‌کس نمی‌فهمید چرا اینقدر خوب به هم می‌آییم. اما یک روز سیگار تمام شد و قهوه سرد ماند. حالا من مانده‌ام و یک فنجان قهوه‌ی سرد که هر روز با یاد تو دوباره گرمش

ادامه مطلب »

درست مثل روشن کردن سیگار

وقتی رفتی فهمیدم زندگی درست مثل روشن کردن سیگار با کبریت خیس است. هی تلاش می‌کنی، هی ناامید می‌شوی، و در نهایت فقط بوی گوگرد روی انگشتانت می‌ماند و هیچ آتشی روشن نمی‌شود. 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ وبلاگ روز نوشته های سایت ماسترو رحیمی را از دست ندهید

ادامه مطلب »

قهوه‌ام را تلخ خوردم و پیپم را چاق کردم

امروز هوا خوب بود، اما من حال و هوای خوبی نداشتم. قهوه‌ام را تلخ خوردم و پیپم را چاق کردم به این امید که شاید یک ذره از دودش برود آن طرف خیابان و تو را ببیند. نمی‌دانم چرا آدم‌ها وقتی حالشان خوب نیست به دود پناه می‌برند، شاید چون

ادامه مطلب »