روز نوشته ها

چرا

و چه قدر خسته‌ام از «چرا؟» از «چه گونه!» خسته‌ام از سؤال‌های سخت پاسخ‌های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ‌های تند نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا… دلم تنگ می‌شود گاهی، برای یک «دوستت دارم» ساده دو فنجان قهوه ی داغ « سه روز تعطیلی در زمستان » چهار خنده‌ی بلند و پنج انگشت دوست داشتنی! 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ […]

چرا بیشتر بخوانید »

مانند شاعر ها

تو که نیستی… شاید من در درون خودم یه موجود خیالی ساخته ام  مانند شاعر ها برایش نوشته مینویسم  برایش قهوه میریزم در مغزم مبل قرمزی برایش گذاشته ام و با او زندگی میکنم تو که نیامدی پس این همه انتظار چیست؟  اصلا شاید من منتظر برگشتن برادر نداشته ام از سربازی هستم  مطمعنا همینطور

مانند شاعر ها بیشتر بخوانید »

زمستان

روبرویم می نشینی چای دم کردی ولی… یک زمستان در نگاهت، باز هم سردی ولی… من به اینکه روبرویم می نشینی قانعم تو برای هر دوی ما چای آوردی ولی… چای را نه، قهوه ی چشم تو را سر میکشم در تمام عمر من، تو بهترین مردی ولی… نیستی مال من و هرلحظه دوری می

زمستان بیشتر بخوانید »

وقتی تو می خندیدی

وقتی تو می خندیدی یلدای من شروع می شد و من می خندیدم بر درازای شبم همچون بچه ای پیرتر از حالا زمزمه می کردم خنده هایت را با صدای گوشخراشم تلخ تر از تردیدهایم مثل تلخی قهوه ای که با تو نوشیدم دلنوازتر از آداجوی آلبینونی می نواختی ویولونت را و من گم می

وقتی تو می خندیدی بیشتر بخوانید »

بوی قرمه سبزی

اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است … اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است… توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه

بوی قرمه سبزی بیشتر بخوانید »

کسی برایم قهوه بریزد

کسی برایم قهوه بریزد کسی که فال مرا می داند کسی که حال مرا می فهمد و قصه بگوید برایم هزار و یک بار تا از سرم بپرد این خواب که هزار سال است نمی گذارد تو را برای یک بار هم که شده ببینم 🇮🇷🎶📻🎙💨✅ https://www.pipeclubiran.com/ انجمن پیپ ایران

کسی برایم قهوه بریزد بیشتر بخوانید »

فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود

فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود قهوه ای که آرزو داشت فال تو باشد راهرویی که برای عطرت جان می داد و ساعتی که خودش را به خواب می زد تا بیشتر کنار هم باشیم، ما زمین را، ما درختان را، ما برگ های پاییز را، ما زمستان را، ما تمام شهر را

فنجانی که به دست هایت وابسته شده بود بیشتر بخوانید »

چه زود سرد شد

سبز شدن ورقهایم با نگاهت سطر سطر … چه زود سرد شد تحریر روزنامه ام قهوه ام را نوشید! دستانم را بستم تا نگاهت تا ترا سوار بر اسبی سپید تابلوی دیوار خیالم کنم امان؛ امان، از کافه چی!! از قهوه هایی سرد شده که خیالت را هورت می کشند…!

چه زود سرد شد بیشتر بخوانید »