به یادت پیپ می کشم…
چه فرق می کند کدام فصل سال باشیم! تو که نباشی … هر روز غروب جمعه است… و من به یادت پیپ می کشم… رادیو اسموک
به یادت پیپ می کشم… بیشتر بخوانید »
چه فرق می کند کدام فصل سال باشیم! تو که نباشی … هر روز غروب جمعه است… و من به یادت پیپ می کشم… رادیو اسموک
به یادت پیپ می کشم… بیشتر بخوانید »
امروز دعوتی به وقت عصر عاشقی روی نمیکت دنج قلبم زیر سایه ی احساسِ مجنون به صرف دوفنجان قهوه ی عشق باطعم شیرین وصال در هاله ای از اوهام رادیو اسموک
ته فنجان قهوه ام دستی جدا مانده از دستم ، ومن… که ارزوهایم را در پیپی کهنه سوزاندم
ته فنجان قهوه ام بیشتر بخوانید »
گاهی حرارت خورشید هم اندک هست برای گرم کردن سردی جای خالی شانه هایت ، بر شانه های لرزان من سهم من از عشق همین است … غروب و جای خالی تو یک فنجان قهوه یک پیپ و بوسه ای از دلتنگی بر گونه های خیس خیالت… رادیواسموک
عصر که می شود دوباره… دست احساس را میگیرم راه می افتم به دنبال ردپایی بر جا مانده از دلتنگی دور دنیا را قدم میزنم و… میرسم به بنبست تنهایی وانجا تکیه بر دیواری سرد و بی روح… پیپ می کشم، طرح لبخندت را در هاله ای از اشک و دود تجسم میکنم توکه میخندی
خیالت را مهمان کردم به وقت دلتنگی در کافه ی ایهام به صرف یک فنجان قهوه ی تلخ تلخ رادیو اسموک
چشمانت را ببند دستم را بگیر هوای بارانی کوچه ی خلوت رقص برگهای زرد چنار همه و همه ما را میخوانند رادیو اسموک