مثل دوتا لیوان چای

من و تو مثل دوتا لیوان چای کنار هم، روی سینی کهنه‌ی زندگی بودیم. تو داغِ داغ، من کم‌کم سرد شدم. حالا من مانده‌ام و یک استکان خالی که بوی دارچین می‌دهد اما دستی برای برداشتنش نیست. سیگارم را که روشن می‌کنم، فکر می‌کنم شاید گرمای دودش جای خالی دست‌هایت را پر کند، اما نشد، […]

مثل دوتا لیوان چای بیشتر بخوانید »