چشمهایت که قهوهای بود
چشمهایت که قهوهای بود، من عاشق تلخیاش بودم. حالا هر فنجان قهوهای که جلوی من بگذارند، انگار تو را توی شیرینیاش گم کردهام. امروز توی کافه نشسته بودم، همان میز همیشگی، همان آهنگی که تو گوش میدادی. گارسون آمد و گفت «باز هم تنها؟» لبخند زدم و گفتم «نه، ایشان تشریف دارند، فقط دیده نمیشوند.» […]
چشمهایت که قهوهای بود بیشتر بخوانید »